از شکست تا پناه؛ روایتِ یک جانِ خاموش
 
 

در جریانِ حادثه اخیر و اصابت موشک به خانه ای در محله‌ی مجاور مجموعه آسمان، موج انفجار مهیب، یکی از درختان چنار دیرینه‌ی کوچه را در هم شکست. ریزش نیمی از این درخت در محوطه مجموعه، زخمی بر چهره‌ی فضای سبز ما بر جای گذاشت که یادآور سنگینی روزهای سخت اخیر است. در ادامه، دلنوشته‌ای را می‌خوانید که یکی از همکاران هنرمند مجموعه، پس از تماشای این صحنه در سوگ این همسایه سبز نگاشته است.

این روزها، گوشه‌ای از باغچه، درست جایی که سایه‌ی نرمِ عمارتِ «آسمان» میانِ گل‌ها و درختان سایه افکنده، تکه‌ای از تنه‌ی چناری جوان که هنوز فرصتِ قد کشیدن داشت، بی‌آن‌که ریشه‌ای در خاک داشته باشد، در آغوشِ سبزِ یاس‌ها آرام گرفته؛  انگار هنوز نفس می‌کشد؛ گویی مسافری خسته در عمارتی امن پناه گرفته باشد.

دیدنِ این قامت، حس غریبی دارد؛ او یادگاری خاموش از شبی است که آرامش این کوچه‌ی بن‌بست در هم شکست. کوچه‌ای که همیشه آرام بود، یک‌باره از هم پاشید. صدای آتش و آهن در فضا پیچید و سکوتی که سال‌ها روی این خانه‌ها نشسته بود، ترک برداشت. انگار آن انفجارِ تلخ، سرنوشتِ درختان را  هم دگرگون کرد.

در آن هیاهو و آشوب، بخشی از وجودِ چنارِ جوان از تنه‌ی اصلی جدا شد و گویی در لحظه‌ی سقوط، برای آخرین بار دست به شانه‌ی همسایه‌اش گذاشت تا پناهی بجوید. اما تقدیر، همان تلخیِ آشنای قدیمی را تکرار کرد؛ گویی قصه‌ی «دو کاج» دوباره میان شاخه‌ها جان گرفت، آن‌جا که همسایه، تابِ سنگینیِ برادرِ زخمی‌اش را نیاورد و با تکانی از سرِ بی‌طاقتی، او را از خود راند؛ تا این‎گونه آن تکه‌ی جدا شده، سهمِ حیاطِ این «آسمان» شود.

حالا آن تنه‌ی رانده‌شده، در این کنجِ دنج، پیوندی تازه یافته است. یاس‌ها، بی‌آنکه بپرسند از کجا آمده و چه بر او گذشته، تمامِ تنهایی‌اش را در بر گرفته‌اند. گویی شاخه‌های نازکِ یاس، رگ‌هایی شده‌اند که زندگی را دوباره در کالبدِ این تنهِ خسته می‌دوانند. در این همنشینی، دیگر نشانی از آن پرتاب‌شدنِ غریبانه نیست؛ هر چه هست، سخاوتِ سبزی است که آغوش شده تا یادآوری کند حتی بی‌ریشه نیز، به حرمتِ مهربانی می‌توان دوباره ایستاد.

آن سوی دیوار اما، چنارِ اصلی هنوز ایستاده است. او دیگر آن بلندبالایِ پیشین نیست؛ قامتش به زحمت به لبه‌ی دیوار می‌رسد. انگار هر روز خودش را روی پنجه‌هایش بلند می‌کند و با نگاهی لرزان از بالای دیوار سرک می‌کشد تا ببیند نیمه‌ی جداشده‌اش در این سوی مرز چه سرنوشتی پیدا کرده است.

شاید او با دیدنِ این آغوشِ سبز، آرام می‌گیرد؛ با دیدنِ اینکه آن تکه‌ی رانده‌شده، حالا برای خودش پناهی یافته و اینجا، دور از تندیِ آن همسایه، قصه‌ای زیباتر از ماندن را روایت می‌کند.  اینجا فقط زمزمه‌ی یاس است و تنی که اگرچه از ریشه‌اش دور افتاده، اما در حریمِ صبورِ «آسمان»مان هرگز تنها نمانده است.

دلنوشته از: زهرا مهاجری


 

 

 

   زمان انتشار: دوشنبه ٢٢ تير ١٤٠٥ - ١٢:٠٩ 
نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج




تماس با ما

مجموعه فرهنگی هنری آسمان تهران_خیابان ولیعصر(عج)٫ خیابان شهید فلاحی(زعفرانیه)،نبش خیابان فیروزکوه،شماره ۴۷ و ۴۹
کدپستی: 1988773733
تلفن 22751755 ,22751542, 22751763
رایانامه
asemanart.ac@gmail.com
آدرس اینستاگرام asemanart.ac
کلیه حقوق متعلق به این پورتال برای فرهنگستان هنر محفوظ است.