pale
  • سه شنبه ٢٧ مرداد ١٤٠٥
  • En

آرم فرهنگستان هنر
اخبار > گفتاری در باب آینده‌پژوهیِ هنر در ایران_1


گفتاری در باب آینده‌پژوهیِ هنر در ایران_1

 

گفت‌وگوی پیش رو مصاحبه اختصاصی با جناب آقای دکتر مقصود فراستخواه است که به تاریخ 21 آذر 1401، دو تن از همکارانِ اداره پایش تحولات و نوآورهای هنریِ معاونت عِلمی و پژوهشی فرهنگستان هنر (محمود فتح‌اللهی و نفیسه‌سادات موسوی)، با ایشان در مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی، انجام داده‌اند. این گفت‌وگو در چند بخش، در وبگاه فرهنگستان هنر، منتشر خواهد شد.

مقصود فراستخواه (متولد ۱۴ اردیبهشت ۱۳۳۵، در تبریز) جامعه‌شناس ایرانی و استاد برنامه‌ریزی توسعه آموزش عالی در مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی است. هم‌زمان با روز جهانی عِلم در خدمت صلح و توسعه، روزی که از سوی سازمان یونسکو در تقویم جهانی ثبت شده است، هیئت داورانْ جایزه ترویج عِلم سال ۱۳۹۶ را به مقصود فراستخواه، به‌دلیل فعالیت و تلاش بی‌وقفه، مسئولانه، هدفمند، همه‌جانبه، انسانی و اخلاقی در حوزه‌های دانشگاهی و عمومی، برای بسط دانش جامعه‌شناسی و همچنین، تعهد به تداوم کار فرهنگی و ترویجی و عِلمی، تقدیم کرد. جایزه نشان دهخدا در چهارمین دوره آن (۱۳۹۷)، به‌سبب تألیف کتاب برگزیده نظارت و ارزش‌یابی در آموزش عالی، به عباس بازرگان و مقصود فراستخواه، تعلق گرفت. در دهمین جشنواره بین‌المللی فارابی (۷ بهمن 13۹۷)، مقصود فراستخواه برگزیده جایزه «مطالعات میان‌رشته‌ای» شد. فراستخواه «نظریه ایرانی کنشگران مرزی» را از رهگذر پژوهش‌های خود درباره «مسئله ایران» ارائه کرده است.


جناب‌عالی پژوهشگر و استادی جامعه‌شناس‌اید که در پژوهش و نقد و نظر در حوزه علوم انسانی تألیفات ارجمندی دارید. از طرف دیگر، در زمینه آینده‌پژوهی، به‌خصوص آینده آموزش عالی، پژوهش کرده‌اید و نشست‌های تخصصی نیز برگزار کرده‌اید. به‌عنوان اولین سؤال، از کی و چگونه به آینده‌پژوهی و مسائل مربوط به آینده و عدم قطعیت‌ها علاقه‌مند شدید؟ به عبارتی دیگر، این دغدغه نسبت به آینده از کجا می‌آید؟ چون می‌دانیم که جامعه‌شناسی یکی از خاستگاه‌های آینده‌پژوهی است و به نظر می‌رسد شاید زمینه مناسبی برای مطالعات و پژوهش در زمینه آینده باشد.


تصور می‌کنم شاید یک دلیل پی‌جویی من نسبت به آینده این باشد که ما احساس می‌کنیم با دنیا ناهم‌زمانیم. گویا ما از جا کنده شده‌ایم یا مثلاً تاریخ ما وزن سنگینی دارد و از ما آویزان شده است. ما تاریخ طولانی‌ای داریم و ظرفیت‌ها و قابلیت‌های خوبی در آن هست؛ اما این تاریخ طولانی، با همه قابلیت‌هایش، دشواری‌هایی هم برای ما ایجاد کرده و در نتیجه، نمی‌گذارد ما حرکت کنیم و این‌جاست که خودمان را با ملت‌های دیگر مقایسه می‌کنیم و احساس می‌کنیم که برای پیشرفت خیلی دیر شده است.

ما با دوره میجیِ ژاپن و دوره عثمانی در ترکیه هم‌زمان بودیم و بعضی از تجربه‌های ما، مثلاً در دارالفنون، نشان می‌دهد از بقیه جلوتر بوده‌ایم؛ اما حالا این احساس ناهم‌زمانی با دنیا، یا بخشی از دنیای مدرن و نسبتاً موفق در مقایسه با کشورهایی مثل ژاپن و ترکیه که معمولاً مثال شناخته‌شده‌تری‌اند، باعث می‌شود ما گمان کنیم در حد انتظارمان نتوانسته‌ایم پیشرفت کنیم؛ مثلاً در دوره صفویه، ما در موقعیتی استعماری، با اروپا ارتباط پیدا کردیم برای این‌که سلاح بگیریم و متوجه شدیم که تکنولوژی جلو رفته و ما هنوز مانده‌ایم. این ناهم‌زمانی با دنیا و تأخر فرهنگی، تأخر اجتماعی، تأخر عِلمی، سبب شد ما از نظر رشد احساس تأخر‌ کنیم.
اگر صادقانه بگویم، یکی از علت‌های روی‌آوردن من به آینده، از لحاظ وجودی خودم، از همان تنش ناشی می‌شود و از این پرسش که «چه می‌شود؟» و ما این جهت‌گیریِ درازمدت را در خودمان احساس می‌کنیم؛ یعنی آن شاخص گرایش بلندمدت (long-term Orientation) که هافستد (Hofstede) هم توضیح داده است که مهم‌ترین وقایع زندگی در آینده اتفاق می‌افتند. گاهی یک نوع حس پیش‌گیری به شما دست می‌دهد که باید چیزهایی را از حالا مراقبت کنید و ما راهیِ مسیری هستیم که یک نوع عدم اطمینان و عدم قطعیت درباره خودمان احساس می‌کنیم و مسیر بسیار پُرخطری پیشِ رویمان داریم.
در نتیجه، از لحاظ وجودی، روی‌آوردن من به آینده تا حدی از این تنش‌های وجودی ناشی می‌شده که شما هم البته هوشمندانه اشاره کردید. یک علتش هم می‌تواند همان پیش‌زمینه (Background) میان‌رشته‌ای باشد. مثل کسی که به هر دلیلی، در حد کم یا زیاد، در مطالعات و کارها و تحصیلاتش، جست‌وخیز میان‌رشته‌ای کرده و افتان‌وخیزان، این سو و آن سو دویده، من هم به‌نوعی در میان رشته‌ها تردد کرده‌ام. تحصیلاتم و مطالعاتم میان‌رشته‌ای شده. یک دفعه یک خط مطالعاتی دیگر شروع کرده‌ام و بعد با مسئله‌ای مهم مواجه شده‌ام. همان مسئله از لحاظ عملی من را سوق داده که برای آن راه‌حلی (Solution) پیدا کنم.
برای حل آن مسئله، سراغ مطالعات و علایق شناختی رفتم که نوعی کنجکاوی‌ یا پی‌جویی حقیقت بودند؛ پی آواز حقیقت دویدن.
این‌طور می‌توانم خلاصه کنم که عادات مطالعاتی و مسیر تحصیلات و برنامه‌های پژوهشی متنوع، به دلایل مختلف، برای من به وجود آمده است. این‌ها تقلاهای معرفتی و شناختی (Cognitive) در من بود. از یک سو، آینده‌پژوهی از پایه و پس‌زمینه‌ و فضایی میان‌رشته‌ای (Interdisciplinary) به وجود آمده و از سوی دیگر، آن تنش ناهم‌زمانی با دنیا احساس می‌شود و ابهام‌هایی در آینده ما هست. ما از جا کنده شدیم و به زمان‌های گسسته پرتاب می‌شویم. به‌سوی آینده‌هایی پرتاب می‌شویم که واقعاً آمادگی زیستن در آن‌ها را نداریم. این موضوع را در خانواده‌هامان می‌بینیم، در محیط زندگی‌مان، کارمان، تحصیلاتمان، فعالیت‌های حرفه‌ای‌مان و جامعه‌ای که در آن به سر می‌بریم احساس می‌کنیم. چه بسا درک کافی و آمادگی زیستن در آن را نداریم. این‌ها سبب شده که مجموعاً آینده برای من واقعاً مسئله (Problematic) شده است.
به‌طور مشخص، به یاد دارم که از اواخر دهه ۱۳۸۰ شمسی (مثلاً ۱۳۸۸-۱۳۸۹) تا اوایل دهه ۱۳۹۰ بود که من به مطالعات آینده‌پژوهی روی آوردم و در مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی، چند پروژه برای آینده‌پژوهی تعریف کردم؛ پروژه‌هایی که یک سال روی آن‌ها کار کردم و بعد دیدم که چقدر رصد آینده، پی‌جویی آینده و پیش‌آگاهی یا پیش‌نگری نسبت به آینده مهم است. من در حوزه‌ای از فضاهای میان‌رشته‌ای، مثل فلسفه و علوم اجتماعی، بودم که احساس می‌کردم «پیش‌بینی» (Prediction) و پیش‌بینیِ مهندسی آن وثاقت لازم درباره پیش‌بینی آینده را ندارد که بتوان به آن تکیه کرد؛ ولی «پیش‌نگری» یا نوعی از «پیش‌آگاهی»ها شواهد و احتمالاتی درباره آینده است که این وثاقت را داراست.
افراد درباره آینده خانواده‌، فرزندان، محل زندگی‌، دخل‌وخرج‌ و بدنشان نگرانی و اضطراب دارند. این سبب می‌شود که به فکر فردا و پس‌فردا و پس از آن باشند و از حال کنده شوند. یکی از دلایلم برای ورود به مطالعات آینده‌پژوهی این بود و دلیل دیگر هم این بود که یکی از حوزه‌های مطالعاتی و تحصیلات من برنامه‌ریزی توسعه بود. تقریباً می‌شود گفت که برنامه‌ریزی (Planning)، در دیدگاهی سنتی، هُل‌دادن حال به آینده است. وقتی شما فکر و برنامه‌ریزی می‌کنید، مثل این است که دارید نقطه‌ای را تعریف می‌کنید و این حال را به‌سمت آینده هُل می‌دهید و بعد، مثلاً، فرض می‌کنید در چند سال آتی فرهنگستان هنر در چه وضعی خواهد بود؟ سپس، برای آن یک استراتژی تعریف می‌کنید. خود استراتژی هم به‌عنوان یک زمان گسسته مطرح می‌شود. وقتی رقبا در حال کارکردن‌اند، تکنولوژی عوض می‌شود، محیط عوض می‌شود. شما به این فکر می‌کنید چه راهبردهایی برای این زمان گسسته داشته باشید. این‌ها به عنوان پایه و اساس برنامه‌ریزی در من تأثیر گذاشت. ناگفته نماند که من به این معنا رسیدم که ما بیشتر حالت واکنشی (Reactive) داریم، در بند حالیم و نسبت به وقایعی که می‌افتد واکنش نشان می‌دهیم؛ یعنی مسئله‌ای پیش می‌آید و سعی می‌کنیم برایش راه‌حلی داشته باشیم. مطالعات برنامه‌ریزی در من تأثیر گذاشت و متوجه شدم ما باید به‌جای این واکنشی‌بودن (Reactive)، فعال (Active) شویم، قدری فعال‌تر نگاه کنیم؛ یعنی اکتشافی نگاه کنیم. هم فعال شویم، یعنی با هم تعامل کنیم، و هم پویا (Proactive) شویم و تراکنشی نگاه کنیم.
این هم سبب شد که من احساس کنم دنیا از پارادایم برنامه‌ریزی در یک زمان خطی و با هدف‌های مشخص، به پارادایم آینده‌پژوهی تغییر کرده است؛ به این معنا که ما دیگر در زمان آرامی نیستیم که هدف‌ها و استراتژی‌هایی تعریف کنیم و از انجامشان مطمئن باشیم؛ بلکه سر صحنه، استراتژی‌های ما به هم می‌خورد و به راهبردهای دیگری نیاز پیدا خواهم کرد. این‌جا فکر سناریویی و نوعی فکر بدیل‌اندیشی پیش می‌آید؛ مثلاً یک احتمال برای آینده این است، احتمال دیگر هم هست، و این‌که به‌جای پیش‌بینی‌ها و تعریف هدف‌های ثابت، برای آینده، سناریوها و بدیل‌های مختلف داشته باشیم؛ یعنی نوعی تحرک که بتوانیم در موقعیت‌های متفاوتی که پیش روی ما می‌آید، اقدام‌های مناسبی حسب آن‌ها انجام دهیم. برنامه‌ریزی خطی به این شکل است که من معمولاً برای خودم یک هدف تعریف می‌کنم و بر اساس آن هدف پیش می‌روم و چون محیط تغییر می‌کند و اوضاع و شرایط گسسته است و ما در یک زمان گسسته به سر می‌بریم و همه چیز در حال دگرگونی است، وقتی می‌خواهم آن را اجرایی کنم، عملاً شکست می‌خورم؛ ولی دیگری بدیل‌اندیشی می‌کند که یک مسیر ممکن است این باشد و ممکن است شرایط عوض شود؛ بنابراین مسیرهای دیگری هم در نظر دارد که تا حدی روی آن‌ها تأمل کرده و تا حدی به آن‌ها اطمینان دارد که در صورت تغییر شرایط، بتواند برای هر کدام، به اقتضای آن مسیر، کنش و فعالیت داشته باشد و این‌طور شکست نمی‌خورد، این‌طور هزینه کوشش‌ها پایین می‌آید و احتمال موفقیت او بیشتر از من خواهد بود که خود را درگیر یک هدف کرده‌ام و وقتی محیط و شرایط تغییر می‌کند، کل آن هدف به هم می‌ریزد و من غافل‌گیر می‌شوم و نمی‌توانم هیچ اقدامی در قبال آینده انجام دهم. در واقع، این درک ناچیز من، که می‌شود گفت شامل انواع و اقسام علایق معرفتی و برنامه‌های مطالعاتی و مراوده با جامعه بوده، در برانگیختن من برای حرکت در این مسیر مؤثر بوده است.
هر کسی در محیط‌های مدنی، محلی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، ارتباطات، شبکه‌ها، فضاها و سپهر عمومی مدام با مشکلات و مسئله‌هایی مواجه است. این مراوده با جامعه در فرد اضطرابی ایجاد می‌کند و ممکن است یکی از عواملی باشد که نسبت به آینده نوعی نگرانی و تشویش در خود حس کند و او را به این‌که درباره آینده قدری جدّی‌تر و منضبط‌تر فکر کند سوق دهد. تا حدی که درکم اجازه می‌دهد، این همان آینده‌پژوهی و آینده‌اندیشی می‌شود که به‌جای خیالاتی درباره آینده، آن را، با صورت‌بندی دقیق، روشمند کنیم. یک نوع بیان و گفتار (Articulation) درست‌کنیم و برای آن متدلوژی و یک نوع اعتباربخشی (Validation) داشته باشیم و مطالعاتمان نوعی اعتبار و وثاقت داشته باشد. این همان آینده‌پژوهی (Futures Studies) است.

 

از گفته‌های شما این‌طور برداشت می‌شود که با توجه به وضعیت موجود، یکی از راه‌هایی که جامعه ایرانی می‌تواند به‌صورت میان‌بُر شرایط خود را تغییر دهد آینده‌نگری است و این‌که درباره آینده، سناریوهای مختلف داشته باشد. غرب، در طی یک روند، به دانش آینده‌پژوهی رسیده و آن را راهی مناسب برای درک و تحلیل آینده در نظر گرفته است؛ اما ما این روند را طی نکرده‌ایم. آیا این عِلم یا روش می‌تواند به ما کمک کند؟ آینده‌نگری و تمرکز روی آینده با استفاده از متدلوژی می‌تواند راه برون‌رفت از این وضعیت باشد و این فاصله و گسست و فقدان پیشرفت را جبران کند؟


بلی، این امید بسیار معقولی است. ما روی شانه آن‌ها (غول‌ها) ایستاده‌ایم و آن چیزی که منشأ برخی موفقیت‌های نسبی برای اروپا شده نتیجه مواجهه عقلانی با بحران‌هایشان بوده که ریشه در سنت کهن و تجربه عقلا و اندیشمندان آن‌ها دارد. آن‌ها جنگ جهانی داشتند، انواع و اقسام مسائل تکنولوژی داشتند و مسائل سخت دیگر. در مواجهه با بحران‌هایشان، از سقوط امپراطوری روم گرفته تا مسئله‌های دیگر، متفکران و خردمندانشان امکان اندیشگی، خردمندانگی، سوژگی، اندیشیدن درباره بحران و قابلیت‌های تفکری و عقلانی داشتند. همان‌طور که به‌درستی گفتید، مکان‌های اندیشگی کافی برایشان فراهم بود و امکان و آزادی ابراز وجود و اظهار نظر برایشان فراهم می‌شد؛ یعنی یک جایی می‌توانستند بایستند و بگویند که من می‌اندیشم، پس هستم (Cogito). این اصل دکارتی را باید در نظر بگیریم که رنه دکارت، در فرانسه در قرن 17، باید جایی داشته باشد که بایستد و بگوید من می‌اندیشم و این ظرفیت که به او داده شده بود فرصت‌هایی ایجاد می‌کند که ما از آن‌ها محروم بودیم و نمی‌توانستیم این امکان را برای خودمان ایجاد کنیم. در نتیجه، ما دچار یک نوع ناهم‌زمانی با دنیا شدیم. برای رسیدن دوباره، باید حرکت کنیم و خودمان را به دنیا برسانیم و تا حدی با دنیا هم‌زمان کنیم؛ البته دنیا هم پیش می‌رود؛ ولی به‌هرحال باید تلاش کنیم. یکی از راه‌ها این است که دورترها را ببینیم، نه فقط جلو پایمان، نه فقط نوک بینی‌مان. دنیا مدام و پُرشتاب در تغییر است، تغییرات مختلف. همه چیز در دنیا عوض می‌شود و چیزی نمانده که تغییر نکند. واقعاً من چیزی نمی‌توانم پیدا کنم که تغییر نکرده باشد. بلی، به نظرم، یکی از راه‌های آمادگی برای زیستن در چنین دنیایی که ما در آن پرتاب می‌شویم، همین آینده‌پژوهی است و آینده‌پژوهی نوع «سامانه اجتماعی» است. من این را بارها در سیاه‌مشق‌هایم نوشته‌ام که آینده‌پژوهی این نیست که من فراستخواه بنشینم این‌جا آینده‌پژوهی کنم. نوعی سامانه گفت‌وگویی است. پلتفرمی اجتماعی است. ما باید برای آینده‌اندیشی سامانی اجتماعی ایجاد کنیم. آن سامان اجتماعی و گفت‌وگویی و مجموعه ظرفیت‌های عقلی و عِلمی و فکری جامعه‌مان را به این سامانه گسیل کنیم و این‌ها بتوانند با مجموعه این ظرفیت‌های اندیشگی و خصیصه‌های گفت‌وگویی درباره حجم عظیمی از مسائل و ابهاماتی که نسبت به آینده داریم گفت‌وگو کنند و این مسائل را مدیریت و برای آن‌ها برنامه‌ریزی کنند. از این جهت، می‌شود گفت که آینده‌پژوهی برای ما اهمیت بسیاری پیدا می‌کند.

شما به اهمیت و ضرورت آینده‌پژوهی در نگاهی کلی اشاره کردید؛ اما در اوضاع کنونی، درک اهمیت و لزوم آینده‌پژوهی در جامعه ما به چه میزان است؟ و چگونه می‌توان این موضوع را در جامعه عمومی کرد و نسبت به آینده‌پژوهی دغدغه و حساسیت ایجاد کرد؟ چگونه می‌توان فضایی برای اندیشگی اندیشمندان ایجاد کرد و این اندیشگی را برای سامان‌دادن به حجم وسیعی از مشکلات و معضلات موجود به کار گرفت؟ نهادهای دولتی و خصوصی، دانشگاه‌ها، پژوهشکده‌ها یا نهادهایی مانند فرهنگستان هنر چگونه می‌توانند دغدغه نسبت به آینده را از حالت فردی به حالت اجتماعی، به‌ویژه در گروه‌هایی که وظیفه آن‌ها اندیشه‌ورزی است، گسترش و ارتقا دهند و چگونه فضایی مناسب برای اظهار نظر و بیان اندیشه فردی روشنفکران و اهل تحقیق، به‌خصوص در زمینه هنر، در این باره فراهم آورند؟
نکته مهمی گفتید. ابتدا این موضوع درخور توجه است که اندیشیدن به آینده ریشه در پارادایم «امکان» دارد. متأسفانه جامعه ما در فضای «فقدان» زندگی می‌کند. احساس می‌کند ما خیلی چیزها را نداریم و یا نمی‌شود. این فکر فقدان ما را فلج کرده است. جایگزین و بدیل فکر فقدان فکر امکان است. تفکر «ما می‌توانیم» همچنان ممکن است. ما در کنار فقدان‌هایمان امکان‌هایی نیز داریم و در لابه‌لای محدودیت‌هایمان می‌توانیم امکان‌هایی ایجاد کنیم و فکرمان امکان‌ساز باشد. فکر امکان‌ساز یعنی حیطه امکان‌ها؛ مثلاً خانم موسوی، جناب فتح‌اللهی، فراستخواه در خانواده‌شان، در محیط زندگی شخصی یا حرفه‌ای‌شان، یا هر محیط دیگری، انواع فقدان‌ها و محدودیت‌ها را می‌بینند و بعد به این فکر می‌افتند که حیطه امکان را کشف کنند؛ امکان من چیست؟ من واقعاً این اوضاع را در زندگی از سر گذرانده‌ام و مدام با محدودیت‌ها و فقدان‌ها مواجه بوده‌ام و بعد از خودم پرسش کرده‌ام که چه امکان‌هایی را برای امروزم، برای فردایم، برای امسالم و برای آینده‌ام می‌توانم ایجاد کنم؟ این‌جا نکته‌ای که شما مطرح کردید پیش می‌آید. وقتی به ایران می‌رسیم، این حس، این امید، این هیجان (Emotion) که در ما هست، خود فرصتی ایجاد می‌کند که بعد از آن شناخت (Cognition) هم فعال می‌شود و سپس، به‌موقع، به مسیر امکان‌سازی و فهم امکان‌ها می‌افتیم.
من مطالعاتی کرده‌ام که قسمتی از آن در آخرین شماره مجله پویه چاپ شده است. در این پروژه، مطالعاتی تاریخی کردم و به این پرسش رسیدم که مدلِ پیشرفت در ایران چگونه بوده است؟ اتفاقات مهم و پیشرفت‌هایی که در گذشته ما اتفاق افتاده و کم هم نبوده‌اند چطور رخ داده‌اند؟ ما در فرهنگمان قصه موفقیت کم نداشتیم، ابتکارات کم نداشتیم. من این را بررسی کردم که مدلشان چیست؟ یعنی خواستم این اتفاقات را مدل کنم (Modeling). و یک چیزی به ذهن دانش‌آموزیِ من رسید. دیدم که مدل موفقیت‌های ایران از نوع مدل کنش «فردی، گروهی، اجتماعی» بوده است.
یعنی فرض کنید که امکان‌های ما از این‌جا پیدا شده، پیشرفت‌های ما این‌گونه اتفاق افتاده که اول یک فرد نقطه ارشمیدسی را در خودش جست‌وجو کرده است (ارشمیدس می‌گفت که به من یک نقطه بدهید با یک اهرم که دنیا را جابه‌جا کنم). انسان‌هایی بوده‌اند که به دلایل حس قوی، هیجانات بالا، درک وسیع‌تر، و خلاقیت‌هایی که داشتند، بال‌هایشان را باز و پرواز می‌کردند و نوعی کنشمندی و فعال‌بودگی در وجود و ذهنشان ایجاد می‌شد. این‌جا ابتدا کنش با فرد شروع می‌شد و بعد این فرد، به‌تدریج، بر اثر ارتباطات عاطفی و همکاری حرفه‌ای و فکری با دیگران گفت‌وگوهایی می‌کرد و بعد ردوبدل‌هایی صورت می‌گرفت و آن فرد گروه (Group) می‌شد و بعد فعالیت این گروه به حرکتی جمعی، و بعد حرکتی اجتماعی، تبدیل می‌شد که من اسمش را مدل «فردی، گروهی، اجتماعی» گذاشتم.
محله‌های بزرگی در ایران داریم؛ مثلاً می‌گویند احمدآباد. یعنی فردی شروع کرده آن‌جا چیزی کاشته، چیزی درست کرده و ابتکاراتی به خرج داده است. در این مطالعات، به فعالیت‌هایی که موفقیت‌آمیز بودند نگاه کردم؛ مثل «مدرسه رشدیه». رشدیه خودش آدمی بوده که خانواده کنشمندی داشته است. به ایروان رفته و سپس به ترکیه و در آن‌جا دوستانی و یاورانی پیدا کرده و تیم‌سازی (تیم بیلدینگ) کرده و بعد در ایران با امین‌الدوله (علی امین‌الدوله در تبریز بود و زمانی که هنوز صدراعظم نشده بود، با مظفرالدین شاه کار می‌کرد و آدم به‌اصطلاح باظرفیتی بود و فکرهای تازه‌ای داشت و به دستگاه دولت انتقال می‌داد.) و یا افراد دیگری ارتباط پیدا کرد و بعد یک گروه تشکیل شد و سپس یک جنبش آغاز شد؛ جنبش مدرسه‌سازی، جنبش آموزش الفبایی در ایران؛ حدود سال 1260 یعنی تقریباً 140 سال پیش. این جنبش مدرسه‌سازی از یک مدل فعالیت به‌اصطلاح فردی، گروهی و اجتماعی شکل گرفت.
برگردم به این نکته شما. ما گاهی بیشتر «فعالیت» ایجاد می‌کنیم؛ در حالی که باید «فضا» ایجاد کنیم. یک وقت است که شما مطالعه‌ای می‌کنید و نتیجه آن را نهایتاً مقاله می‌کنید یا مثلاً اقدامی می‌کنید، یک وقت هم هست که تصمیم می‌گیرید که اقدام به فعالیت صِرف نکنید، بلکه فضا (Space) ایجاد کنید. آن وقت، آن فضا تا حدی ساختاری‌تر می‌شود؛ مثلاً من همین قصه‌ام را با شما صادقانه مطرح می‌کنم. در همین‌جا، سال‌ها پیش سه مطالعه کردم. تحقیق انجام دادم. بر اثر انباشت این سه مطالعه با همکارانم به این نتیجه رسیدیم که فعالیت کافی نیست و باید فضا ایجاد کرد. در نتیجه، «میز آینده‌پژوهی» درست کردم؛ مثلاً وقتی برای پروژه‌ای با جناب فتح‌اللهی و خانم موسوی گفت‌وگو می‌کنم، گروه این پروژه را می‌سازیم و به‌تدریج تبدیل به یک گروه می‌شویم و بعد به این نتیجه می‌رسیم که یک «ساختار» ایجاد کنیم، یک ظرفیت و فضا ایجاد کنیم؛ در نتیجه، مثلاً سی و چند نشست برگزار شد که از طریق آن‌ها با دانشگاه‌ها، اعضای هیئت‌علمی، متخصصان، ذی‌نفعان اجتماعی، آموزش عالی و... آمدوشدها و گفت‌وگوها و فضا ایجاد شد. در حال حاضر، در دانشگاه علوم پزشکی مشهد، میز آینده‌پژوهی راه‌اندازی شده و فعال و دقیق کار می‌کنند و عِلم پزشکی پایه فعالیتشان است و باعث رویکرد حرفه‌ای آن‌ها به مسائل شده است.
مثال دیگر مدل «اختر» است؛ یکی از اولین مطبوعات ایران در دوره پیشامشروطه که منشأ مشروطه شد. اختر آدمی بود که ترکیه رفته بود، چیزهایی دیده بود، شواهدی دیده بود و یا تجربه‌هایی کرده بود که نتیجه آن روزنامه «اختر» شد. اختر با چند نفر تیم تشکیل می‌دهد و بعد روزنامه «اختر» ساخته می‌شود؛ اما منشأ اصلی از کنش‌های فردی است. طبق آن اطلاعاتی که شما بهتر از من دارید، رشدیه یک بار روزنامه‌ای می‌خوانده و خبری در آن دیده که در اروپا از هر ده نفر یک نفر بی‌سواد است و در ایران از هر ده نفر یک نفر باسواد. این موضوع آتش و ولوله‌ای به جانش می‌اندازد که چرا این همه تفاوت وجود دارد. او بعد می‌رسد به این‌که الفبایی برای آموزش نیست، بعد به این‌که ما تخته‌سیاه نداریم، بعد به این‌که مدل‌های تربیتی ما غلط است. با این همه مسئله، در تبریز، هفت بار مدرسه ساخت و مردم هر هفت بار این مدارس را خراب کردند؛ ولی این فرد دوباره مدرسه بعدی را ساخت. بعد به مشهد رفته و... . به هر صورت، این کنشگری فردی، گروهی، اجتماعی بوده است.
یکی از علت‌های عقب‌ماندن ایران حمله‌های مغول و اسکندر و عرب بوده که به ما خیلی لطمه زده است. عرب حمله کرده و کل دولت نابود شده، کل نظام اجتماعی به هم خورده؛ اما مثلاً برمکی‌ها یا خاندان نوبختی، که از دهقانان ایران قبل از دوران عرب بودند و چیزهایی می‌فهمیدند و توانایی‌هایی داشتند، در دستگاه خلافت عباسیان، شروع به فعالیت کردند و مشورت دادند و بعد نهاد «وزارت ایرانی» را ایجاد کردند.
باز برگردم به گفته شما. ما به‌جای مدل مطالعاتی دِسکتاپی و ترجمه‌ای که بنشینیم و مطالعه کنیم، باید فضا ایجاد کنیم. وقتی من میز آینده‌پژوهی را همین‌جا، در همین اتاق، تعریف می‌کردم، ابداع نبود؛ بلکه نوعی اکتشاف بود. صمیمانه بگویم منظورم این نیست که چیز عجیبی بود؛ اما واقعاً رویداد بود و حالت ترجمه‌ای از یک کتاب و حالت مکانیکی نبود، رویداد بود که خودم هم با آن مواجه می‌شدم. وقتی عصر از این‌جا می‌رفتم، احساس می‌کردم که سرشارم.
من پیش‌نویس آماده می‌کردم و برای رئیس یا مدیران مؤسسه که از موضوع آگاهی نداشتند می‌فرستادم. تأثیر می‌گذاشت. توضیح می‌دادم که ساختار این میز ساختاری گفت‌وگویی است. اصلاً خود این میز ساختار گفت‌وگویی را تعریف می‌کند. فضا می‌گوید که این‌جا فضای منبر و فضای تک‌گویی که یک فرد پشت تریبون بنشیند و صحبت کند نیست. این گفت‌وگو کمک می‌کند که فضای اندیشیدن درباره آینده ایجاد شود و همان چیزی فراهم شود که شما گفتید.

ادامه گفتگو را در بخش های بعد بخوانید.

 

 
 
 

زمان انتشار: دوشنبه ٣٠ تير ١٤٠٤ - ١٢:٠١ | نسخه چاپي

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج




تازه‌های خبری
اخبار
;