شهرستانی سخنان خود را با اشاره به داستان حضرت یونس آغاز کرد و گفت قرآن از او با تعبیر «ذَا النُّون» یاد میکند؛ یعنی صاحب نون، و نون در زبان عربی به معنای ماهی است. به باور او، هنگامی که انسان دچار لغزش و خطا میشود، اگر حقیقتاً انسان وارستهای باشد، باید بیدرنگ با مخاطب خطاپذیر و خطاپوش خود، یعنی خداوند، ارتباط برقرار کند. حضرت یونس در این موقعیت به جای آنکه تقصیر را به گردن دیگران یا شرایط بیندازد، مسئولیت خطای خود را میپذیرد و میگوید: «إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ»؛ من به خودم ظلم کردم.
این پذیرش خطا در داستان حضرت آدم نیز دیده میشود. قرآن میفرماید: «فَتَلَقَّى آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ»؛ پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت و خداوند توبه او را پذیرفت (سوره بقره، آیه ۳۷). در اینجا نکته مورد تأکید سرعت پذیرش توبه است؛ چنانکه درباره حضرت یونس نیز میفرماید: «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ»؛ پس دعای او را اجابت کردیم و او را از اندوه نجات دادیم و مؤمنان را نیز چنین نجات میدهیم (سوره انبیاء، آیه ۸۸).
او سپس به نسبت انسان و معشوق ازلی پرداخت و با اشاره به ابیاتی از عطار گفت: «گفتم سر و جان در سر کارت کردم / هر چیز که داشتم نثارت کردم» و در پاسخ آمده است: «تو که باشی که کنی یا نکنی / این من بودم که بیقرارت کردم». به این ترتیب، همه چیز از سوی معشوق آغاز میشود و انسان تنها در صورتی میتواند به سوی او بازگردد که آینه وجودش را از زنگار پاک کند. نور چیزی از ساحت خورشید کم نمیشود؛ این ما هستیم که با کدر شدن آینه، خود را از دریافت نور محروم میکنیم.
در ادامه، شهرستانی به نسبت عشق و عبادت، پرداخت و گفت: عشق، شرط قبولی عبادت است و عبادت حقیقی، عبادت عاشقانه است؛ نه عبادت از سر ترس و نه عبادتی که همچون معاملهای برای دریافت پاداش انجام شود. مولانا نیز میگوید: «اگر نه روی تو اندر برابرت دارم / من این نماز حساب نماز نگذارم». در این نگاه، حضور معشوق حقیقت نماز است. این مضمون در شعر سعدی نیز با زاویهای دیگر دیده میشود: «چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی / تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد». سعدی از حواسپرتی عاشق در برابر یار سخن میگوید، در حالی که مولانا حضور یار را خودِ حقیقت نماز میداند. حافظ نیز همین معنا را در تصاویر گوناگون دنبال میکند؛ از جمله: «خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد / به آب دیده و خون جگر طهارت کرد» و «در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد / حالتی رفت که محراب به فریاد آمد». در اینجا، خم ابروی یار با طاق محراب پیوند میخورد و تصویر شعری، مفهومی عرفانی را به زبان هنر بیان میکند.
شهرستانی در بخش دیگری از سخنانش به تعبیر مولانا در فیه ما فیه پرداخت که میگوید: «صورت نماز را فقیه بیان میکند و جان نماز را فقیر». به گفته او، «فقیر» در اینجا به معنای عاشق و فقیر درگاه حق است؛ همان معنایی که قرآن در آیه «أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» بیان میکند. صائب نیز در همین زمینه میگوید: «قامت ز آه شرط بود در نماز عشق / بیآب دیده نیست نمازی نیاز عشق».
مشاور رییس فرهنگستان هنر در ادامه به مفهوم «علم عاشقی» پرداخت و با اشاره به سخن شیخ بهایی ـ «علم نبود غیر علم عاشقی / مابقی تلبیس ابلیس شقی» ـ توضیح داد که در این نگاه، علم، عقل، اخلاق و عشق در برابر یکدیگر قرار نمیگیرند، بلکه در امتداد یکدیگرند. مولانا نیز میگوید: «عاشقان را شد مدرس حسن دوست / دفتر و درس و سبقشان روی اوست» و در بیتی دیگر: «علم چون بر دل زند یاری شود / علم چون بر تن زند باری شود». در این تعبیر، علم هنگامی که بر دل بنشیند، یار انسان است و اگر تنها بر تن و ظاهر او قرار گیرد، به باری بر دوش تبدیل میشود.
شهرستانی سپس «دل» را به عنوان فصل مشترک علم، هنر و ایمان مطرح کرد و گفت: قرآن درباره ایمان میفرماید: «أُولَئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ»؛ آنان کسانی هستند که خدا ایمان را در دلهایشان نوشته است (سوره مجادله، آیه ۲۲). در جای دیگری نیز آمده است: «لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا»؛ آنان دلهایی دارند که با آن درنمییابند (سوره اعراف، آیه ۱۷۹). در این نگاه، مغز محل ادراک و تحلیل است، اما دل جایگاهی متفاوت دارد و میتواند محل استقرار ایمان، هنر و معرفت باشد.
او در ادامه به توانایی شاعران بزرگ در پیوند دادن حوزههای مختلف معرفت اشاره کرد و گفت: مولانا شاعری است که با اصطلاحات فلسفه، کلام و موسیقی آشنا بوده است. حتی کاربرد اصطلاحات موسیقی در شعر او نشان میدهد که این آگاهی صرفاً نظری نبوده است. در شعر مولانا، مفاهیم فلسفی و منطقی نیز گاه در کنار مفاهیم موسیقایی قرار میگیرند و در زبان شعر معنایی تازه پیدا میکنند. از همین منظر، آنچه در منطق «دور» و «تسلسل» باطل شمرده میشود، در شعر میتواند به صورت «دور یار» و «تسلسل عشق» معنایی دیگر پیدا کند. حافظ نیز میگوید: «ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند / دور چون با عاشقان افتد، تسلسل بایدش».
این عضو هیأت علمی دانشگاه هنر، در بخش دیگری از سخنانش به تازگی و ماندگاری شعر کلاسیک پرداخت و تأکید کرد: «نو» بودن یک اثر الزاماً به تاریخ سرودن آن مربوط نیست. سعدی میگوید: «همه قبیله من عالمان دین بودند / مرا معلم عشق تو شاعری آموخت» و حافظ نیز میسراید: «بشوی اوراق اگر همدرس مایی / که علم عشق در دفتر نباشد». شعری که قرنها پس از سروده شدن همچنان میتواند ذهن و جان مخاطب را به حرکت درآورد، همچنان شعری نو است.
وی در همین زمینه، به نمونههایی از شعر مولانا اشاره کرد: «عشق است بر آسمان پریدن / صد پرده به یک نظر دریدن» و «آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن / آینه صبوح را ترجمه شبانه کن». به گفته او، تازگی این اشعار تنها در مضمون نیست، بلکه در تصویرسازی و ساختار شعری نیز دیده میشود. از همین رو، حتی اخوان ثالث، با وجود جایگاهش در شعر نو، از تازگی شعر مولانا شگفتزده شده است.
بخش دیگری از سخنان شهرستانی به مفهوم آزادگی در عشق اختصاص داشت. حافظ میگوید: «گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست / اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست». در این نگاه، عشق نهتنها انسان را اسیر نمیکند، بلکه او را از وابستگیهای دیگر آزاد میسازد. «غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است»؛ اما همین حافظ میگوید: «خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد / که پایبند کمند تو رستگارانند». آزادی حقیقی در اینجا رهایی از همه تعلقات نیست، بلکه تعلق یافتن به آن حقیقتی است که گسستنی نیست.
او سپس به نسبت عشق و اراده معشوق پرداخت و تأکید کرد: عشق حقیقی با هوس تفاوت دارد. در عشق، تنها خواست عاشق تعیینکننده نیست؛ اگر معشوق درست انتخاب شده باشد، خواست او بر خواست عاشق مقدم میشود. سعدی میگوید: «رضای دوست طلب کن نه حظ خویش / عبد آن کند که رای خداوندگار اوست». حافظ نیز همین معنا را با بیانی دیگر آورده است: «اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم / وگر تو زهر دهی به که دیگری تریاک». در این نگاه، حتی رنجی که از سوی معشوق میرسد، به دلیل نسبت عاشقانه معنایی متفاوت پیدا میکند. این مضمون در سخن عطار درباره مجنون نیز دیده میشود: «گفت مجنون گر همه روی زمین / هر زمان بر من کنندی آفرین / من نخواهم آفرین هیچ کس / مدح من دشنام لیلی باد و بس». برای مجنون، ارزش اصلی در حفظ رابطه با لیلی است، نه در ستایش دیگران.
این پژوهشگر حوزه هنر و ادبیات، در ادامه با اشاره به کتاب «درختهای آبادی» از عبدالحسین زرینکوب، داستان پیرمردی را نقل کرد که پس از جدایی بخشی از سرزمین ایران در پی ترکمانچای، نهالی کاشته بود و امید داشت روزی این سرزمین دوباره به ایران بازگردد. پیرمرد میگفت اگر آن روز مأموران مالیات ایران آمدند و مرا به درخت بستند و زدند، باز هم راضیام؛ زیرا آن زمان اینجا دوباره جزئی از ایران شده است. زرینکوب این کتاب را با عبارت «به آن بزرگ» آغاز کرده بود و قمر آریان، همسر او، بعدها توضیح داده بود که منظور از این تعبیر، رهبر انقلاب بوده است. بنا بر روایت آریان، ایشان در دورهای که زرینکوب بیمار بود و مطالبی علیه او منتشر میشد، مقام معظم رهبری با وی تماس گرفته و پس از خواندن داستان گفته بود:«این قصه شما را خواندم؛ چقدر گریه کردم».
در پایان این نشست، شهرستانی به کتاب مرصادالعباد نجمالدین رازی، اشاره کرد و گفت: این اثر حدود نهصد سال پیش نوشته شده و بخشی از آن به مفهوم «دل»، تفاوت آن با جسم و روح و جایگاه آن در معرفت، ایمان و تقوا اختصاص دارد و از ارائه آن در نشست آینده خبر داد تا بحث درباره «دل» و جایگاه آن در عشق، معرفت و هنر ادامه پیدا کند.

برای شنیدن نسخه صوتی این نشست اینجا کلیک کنید.